که ژوان کاکل زری مامان و بابا
![]() |
|
![]() |
سلام من مامان که ژوانم این وب سایت رو واسه گل پسری ساختم که ثمره ی خیالی عشق من
ونامزدمه ما عاشقانه همدیگه رو دوست داریم و برای برداشتن فاصله ها تلاش میکنیم شما هم
برای ما دعا کنید
که ژوان یک اسم پسرونه کردیه یعنی عاشق , کسی که به ژوان ومیعادگاه میره وبه یک تعبیر دیگه
معنی اهل طبیعت وکوهنورد رو هم میده
که ژوان گل پسرم بدون هنوز نیومده من وبابایی عاشقتیم بخدا گاهی اونقدر دلم برات تنگ میشه
که دوست دارم از خیالاتم بکشمت بیرون وبغلت کنم.
نمیخواستم چیزی بنویسم چون نمیدونم از چی بگم ولی چون این وبلاگ هم عمرش تموم شد خواستم آخرین حرفام رو برای پسر خیالیم بنویسم
که ژوان عزیزم بیشتر از 5 سال از رابطه من و کسی که دوسش داشتم گذشت ما اینقدر عاشق همدیگه بودیم که همه به عشقی که بینمون بود حسادت میکردن و حسودها هرکاری کردن که ما رو از هم جدا کنن ولی پیوند ما اینقد قوی بود که نه تنها نتونستن کاری بکنن بلکه روز به روز بیشتر عاشق همدیگه میشدیم. اینقدر عاشق هم بودیم که در رویاهامون برای تو اسم گذاشته بودیم و در خیالاتمون با تو زندگی میکردیم حتی برات لباس و عروسک هم خریده بودیم که اگه به دنیا اومدی بدونی که چقدر برای ما عزیز بودی. مامانت برات وبلاگ باز کرده بود و همیشه حرفای دلش رو برات مینوشت با این رویاها داشتیم روزای دوری رو سپری میکردیم و از ته دل برای به هم رسیدن دعا میکردیم. دیگه چیزی نمونده بود که این جدایی تموم بشه و بریم زیر یه سقف. چند ماه بیشتر نمونده بود من دنبال خرید خونه بودم دیگه تقریبا همه چی آماده بود ولی افسوس...
افسوس که همه این آرزوها و رویاها و اون همه عشق به آتش یک هوس سوخت. اره پسرم مامانت که اون همه ادعای عاشقی رو داشت من و تو و اون همه سال عشق رو فدای کسی کرد که ... و ای کاش فدای کسی میکرد که حداقل ارزشش رو داشت. آره پسرم چیزی که 5 ماه بود ازش میترسیدم سرم اومد. منم مثل هر کسی که این ماجرا رو فهمیده شوکه شدم و هنوزم باور نمیکنم و هر صبح که بیدار میشم ارزو میکنم که خواب باشه ولی نه واقعیته.
پسرم دیگه چیزی از بابات نمونده که بخواد دوباره باهاش ادامه بده. هرچی داشتم روی این رابطه گذاشتم چشمم رو روی همه بستم و فقط مامانت رو دیدم اون همه زندگیم بود. رفیقم بود همه کسم بود.
تو ازش بپرس شاید جواب تو رو بده که چرا؟ ازش بپرس که بابا بهروز چی کمتر داشت؟ ازش بپرس اون همه سال عشق رو به کی فروخت؟ به کسی که هیچ کس حتی نمیتونه فکرش رو بکنه؟
اره پسرم همه این سالها و اون همه خیالات قربانیه یه رابطه احمقانه شد. از وقتی که کس دیگه ای وارد قلب مامانت شد دیگه نه من براش مهم بودم نه تو. قبلا همیشه برات از دلتنگیهاش مینوشت ولی در این چند ماه دلش برای تو هم تنگ نمیشد و چیزی برات نمینوشت چون شب و روزش رو با اون نفر پر کرده بود.
اشکال نداره که ژوان من بذار با اون خوش باشه و به اون بگه عزیزم و دوست دارم. بذار اگه رفت مسافرت به جای اینکه واسه ما سوغاتی بیاره که هرجایی میرفتم دست خالی برنمیگشتم و براش بهترین ها رو می آوردم، برای اون سوغاتی بیاره و ازش بپرسه که چی دوست داره واسش بیاره. بذار شبا تا صبح با اون حرف بزنه ببینیم به کجا میرسه.
پسرم خودت شاهدی که در این مدت هر کاری کردم که به زندگی برش گردونم ولی فایده ای نداشت . حاظر بودم براش هر کاری بکنم ولی افسوس که دیگه جایی در قلبش نداشتم عیبی نداره پسرم تو هم مثل من به خدا بسپارش خدایی اون بالا هست که جواب خائن ها رو میده مطمئن باش.
در همین وبلاگ من به همه چی متهم شدم به حسادت به حساس بودن به دل چرکین بودن به سخت گیر بودن و حتی به بیمار روانی چون داشتم با همه وجود برای این عشق می جنگیدم که نابود نشه ولی افسوس که همه شک هام به حقیقت پیوست.
از دوستای نی نی وبلاگ هم ممنونم که در این مدت ما رو همراهی کردن. هیچ وقت نمیتونستم باور کنم که پرونده این عشق با خیانت بسته بشه ولی شد. امیدوارم سرنوشت ما درس عبرتی بشه برای شما که هیچ کس ارزش این رو نداره که بخاطرش به همسرتون و به زندگیتون خیانت کنید. ماه پشت ابر نمی مونه و صداقت همیشه برنده ست.
که ژوان من درسته همه چی تموم شد و قبل اینکه به دنیا بیای همه چی نابود شد ولی باز دوستت دارم حتی بیشتر از گذشته.
خداحافظ پسرم
دیشب به خدا زنگ زدم
حواسم به ساعت نبود فکر کنم دیر وقت بود
چندین بار شماره گرفتم ولی قبل از برقراری ارتباط گوشی را گذاشتم
پشیمان می شدم از گفتن حرف هایم
چندین بار این کار را تکرار کردم
ولی بار آخر گوشی را نگه داشتم تا حرف بزنم
بوق اشغال می زند
انقدر معطلش کردم که یک بنده ی دیگر پیشدستی کرد
باز گرفتم و گرفتم...
باز هم اشغال بود
باز هم گرفتم بارها و باهار
نخیر انگار فایده ندارد سر خدا خیلی شلوغ است!
نکند خدا گوشی را بد گذاشته؟
وای خدایا ...
خواهش میکنم گوشی را درست بگذار من با شما کار واجبی دارم...
باز هم گرفتم
واااااااااای بوق آزاد...
خدا : .............
من : سلام خدا :) میخواستم بگم کم آوردم دیگه نمیخوام زنده باشم به بزرگی خودت زندگیمو بگیر
دوستای خوبم دیدم درست نیست بدون خداحافظی برم دستام توانایی نوشتن نداره چشام مثل ابر بهاری میباره من وبهروز جدا شدیم هیچ وقت چنین تصوری برای پایان عشقم نداشتم ....من نابود شدم ...کابوسهای شبانه م ...اشکای چشمام ...شدن همدم این روزهام
که ژوان پسرم ثمره ی خیالی عشقم چقدر با اسمت زندگی کردم ..مامان بریده برام دعا کن بمیرم بخدا دیگه نمیتونم ادامه بدم همه زندگیمو باختم
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”*دوست دارم*
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره...
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم...
محفل آریائی تان طلائی ، دلهایتان دریائی
شادیهایتان یلدائی ، مبارک باد این شب اهورائی . . .

بهروزم شرمنده خودت میدونی این روزا چقدر سرم شلوغه ونرسیدم بیام وبه اینجا سر بزنم الان که اومدم کلی ذوق کردم مرسی عزیز دلم هم بابت پست قشنگت هم بابت ربع سکه وبلوز خوشکلی که واسم گرفته بودی
خیلی دوستت دارم
واما.........تولد آقای ماهان خوشکله ,عزیز خاله
ماهان خوشکلم عزیزم از صمیم قلب تولدت رو تبریک میگم و معذرت خواهی منو بابت تاخیر تبریک تولدت به بزرگی دلت کوچیکت بپذیر امیدوارم سالهای سال این روز رو زیر سایه پدر ومادر مهربونت جشن بگیری
دوستت دارم عزیز خاله
تولدت مبارک





عشق من الهام من تولدت مبارک...

تقدیم به تنها عشقم الهام...
مهربانم ای خوب...
یاد قلبت باشد , یک نفر هست که اینجا
بین آدمهایی , که همه سرد و غریبند
تک و تنها به تو می اندیشد
و دلش از دوری تو دلگیر است
مهربانم ای خوب...
یاد قلبت باشد ,یک نفر هست که چشمش
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش این است
زیر این سقف بلند, هر کجایی هستی , به سلامت باشی
و دلت همواره ,محو شادی و تبسم باشد
مهربانم ای خوب...
یاد قلبت باشد
یک نفر هست که دنیایش را
همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده
و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد
مهربانم ای خوب...
یک نفر هست که تنها با تو
تک و تنها , با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور
پر احساس و خیال است و سرور
مهربانم این بار , یاد قلبت باشد
یک نفر هست که با تو
به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت هر صبح , گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد ...
الی عزیزم همه هستی من عشق من تولدت مبارک .
از طرف بابای که ژوان
سلام الی عزیزم نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده قوربونت برم . کاش الان پیشم بودی تا عاشقانه ترین جمله ها رو نثارت می کردم.
کاش عمق احساسم رو میدونستی ، کاش میدونستی که چقدر عاشقم عشقی که تا زمانی بر این کره خاکی نفس می کشم بیشتر و بیشتر می شه.
یادمه از روزی که رابطمون رو شروع کردیم پیش خدای خودم عهد کردم که تا ابد عاشقت بمونم. الانم عاشقتم هزاران بار بیشتر از قبل.
فرشته من ، هستی من ، همه کس من، الهام من ، فقط میگم تا دنیا دنیاست با تمام وجود عاشقتم.
از طرف نامزدت بهروز

تقدیم به همه ی وجودم بهروز
به نام او که تورا برایم فرستاد تا من تنها تباشم
برای تو بهروزم که بهترینی...عزیز ترینی و مهربونترینی...
برای تو که یادت امیدوارم میکنه برای تو که حرفات ارومم میکنه...
برای تو که قول دادی تو دنیای خالی از وفاداری هیچ وقت تنهام نذاری ....
برای تو مینویسم برای تو که با تو شادی دوباره تو وجودم جون گرفت...
برای تو که به قلب وروحم حاکم شدی....به دقیقه های خستگیم پناه دادی...با تو تنهاییم جای
خودشو گم کرد و عشق جاشو گرفت...
خورشید روزام شدی و ستاره ی شبام...من با تو روزی نو رو میبینم روزیکه طلوعش شروعه یه زندگیه
جدید و غروبش محو شدنه همه ی تنهاییهای منه ...من طلوعه ستاره ی شانس رو تو اسمون شبام
دیدم و ....دلم میخواست الان میتونستم تو چشات زل بزنم...به اون چشما که بی ریاترین و قیمتی ترین
سرمایه ی زندگی منن...توبرام تنها کسی هستی که نیمه ی وجودتو
به دست نامهریان این دنیای لعنتی ندادی پادشاه رویاهای شبونه و ارزوهای شیرینم شدی...لحظه ها
میگذرن و تو برام خواستنی تر میشی...تو یادم زنده ای تو یادت زنده ام و فراموشی هیچ وقت تو قلبامون
جا نمیگیره ....تا دنیا دنیاست دوستت دارم : بهترین من بهروزم
خیلی خوشحالم که نارحتی های پیش اومده باعث نشد عشقمون نابود شه و بعدها حسرت این روزهای
باهم بودن رو بخوریم ازت ممنونم که بخاطر من قبول کردی از خیلی خواسته هات بگذری چون
نمیخواستی ناراحتی رو تو چشمام ببینی
احساس خوبی دارم واین شادی رو مدیون تو هستم
قول میدم این صبوریهات رو جوری جواب بدم که لحظه به لحظه اعتمادت بهم بیشتر بشه
مرسی اجازه دادی حرفای ته دلمو بهت یگم حرفایی که از تلنبار شدنش حس سنگینی میکردم
تا دنیا دنیاست عاشقتم بهروزم
داستان اثبات عشق
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.
می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.
تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.
علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.
گفتم: تو چی؟ گفت: من؟
گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟
برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.
گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.
گفت: موافقم، فردا می ریم.
و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!
سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلی آسون تو چهره هردومون دید.
با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.
بالاخره اون روز رسید. علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مث بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...
علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟
که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...
روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.
تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟
اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم مهناز.
مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.
دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...
گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟
گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...
نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...
من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!
نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...
دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.
دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم.
برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود.
درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.
احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...
توی نامه نوشته بودم:
علی جان، سلام
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.
می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه
باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...
توی دادگاه منتظرتم... امضا؛ مهناز.

"الحمدالله الذي هداناالهذا"
محبوبم! صداي معكوس لحظات پايان ميهمانيت هر لحظه بلندتر به گوش ميرسد و دلهاي مارا بي قرارتر ميكند.
آخر مگر ميشود گرماي مهرباني و حسن پذيرايي صاحب ميهماني را فراموش كرد؟
و چه كريمانه به نزول باران ميهمانانت را بدرقه ميكني!
تبارك الله رب العالمين.
و اين صداي اجابت است!!
با قبول طاعات و عبادات شما عزيزان عيد فطر مبارك
عید فطر؛ عید پایان یافتن رمضان نیست. عید برآمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. چونان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد میشود. رمضان کورهای است که هستی انسان را میسوزاند و آدمی نو با جانی تازه از آن سر بر میآورد. فطر شادی و دست افشانی بر رفتن رمضان نیست، بر آمدن روز نو، روزی نو و انسانی نو است. بناست که رمضان با سحرها و افطارهایش. با شبهای قدر و مناجاتهایش از ما آدمی دیگر بسازد. اگر در عید فطر درنیابیم که از نو متولد شدهایم؛ اگر تازگی را در روح خود احساس نکنیم؛ عید فطر، عید ما نیست
سلام دوست جونا این مدتی که نبودم ازدواج کردیم و رفتیم سر خونه زندگیمونو خلاصه که ژوان اومد و شدیم یه خانواده 3 نفری واین عکس پایینی که میبینید که ژوان گل پسرمه که دوساله شده![]()
ما اینیم دیگه زمان تو دنیای ما به سرعت برق وباد میگذره
راستی گل پسرم قشنگه خاله جونا؟؟؟؟؟
خاله جونا شوخی کردم این عکس رو با برنامه baby maker درست کردم که عکس خودمو و بابایی رو
بهش دادم اونم عکس که ژوان رو اینجوری ترسیم کرده
یعنی که ژوانم شبیه این میشه ؟؟؟ هیج شباهتی بین خودم وبابایی با این عکس نمیبینم
سلام دوستای مهربونم مرسی که با خوندن مطالبم برای من همدردی کردید برام کامنت گذاشتید ومن خوشحالم تو این دنیای مجازی دوستایی به خوبی ومهربونی شما دارم تو دنیای واقعی خواهری ندارم براش درد دل کنم ولی خوشبختانه اینجا یه عالمه خواهر خوب دارم خواهرای خوبم دوستتون دارم وازتون ممنونم
شکر خدا حالم خوبه دیروز عشقم رو دیدم برام یه عالمه سوغاتی آورده بود از دیدن سوغاتیهاش اینقدر خوشحال شدم که انگار دنیا رو بهم داده
مرسی مهربونم
عاقبت در یک شب از شبهای دور
کــــودک مــــن پا به دنیا می نهـــــد
آن زمان بر مــن خــدای مهــــــربان
نام شورانگیز "مــــــــادر" مینهــد
سلام خدمت همه ی دوستای خوبم مامانهای مهربون ونی نی های نازشون بالاخره اومدیم
![]()
پسر گلم مامانی این روزا به خاطر مشغله کاری خیلی سرش شلوغه ببخش که نمیتونم بیام و واست بنویسم بابایی رفته بروجرد و من دلم کلی هواشو کرده و از خدای مهربون میخوام پشت وپناهش باشه و بهش خوش بگذره
که ژوانم خدا نی نی ها رو خیلی دوست داره ودعاشونو زود مستجاب میکنه دعا کن که زود دوریها تموم بشه وتوهم زودی بیای پیشمون

اگر بدانی...
چه کسی،کشتی زندگی را
از میان موج های سهمگین روزگار
به ساحل آرام رویاهایت
رسانده است؟
"پدرت"را می پرستی!!!روز پدر مبارک
عشق بی همتای من بهروزم همه ی زندگیم
با یک دنیا عشق روز مرد را به تومهربانترین و تنها تکیه گاهم تبریک میگویم و آزروی
بهترین ها را برایت دارم
از طرف که ژوان : بابایی خوبم روزت مبارک






مامانی کاش بودی برات یه دوچرخه میخریدیم وعصرای جمعه با بابایی می بردیمت پارک
بازی کامپیوتری میخرم
میفرستمت کلاسهای ورزشی 

کلاسهای موسیقی

وااااااااااااای دوست دارم شیطون باشی همش اتیش بسوزونی 
ولی وقتی بابایی بیاد اروم باشی و بری بگی بابا بهروز خسته نباشی و براش شیرین زبونی کنی تا خستگیش در بره
و یواش بازی کنی تا بابایی استراحت کنه
میدونی مامانی اخه بابایی خیلی مهربونه باید قدرشو بدونیم
دوست داریم بابایی (که ژوان ومامانی )
| Design By : Pars Skin |



